پنج سال پیش، با تلاش، نمره آزمون IQ خود را 50 تا 70 امتیاز بالا بردم. مغرور و متکبر شدم؛ به مردم میگفتم که غیرمنطقی هستند یا از نظر واقعیت اشتباه میکنند.
اگر من آنقدر باهوش بودم، چرا در رأس کلاس نبودم؟ مرتب؟ سازمانیافته؟ دوستانه؟ یا متمرکز؟
بالاخره، "تنها آزمون واقعی هوش این است که آیا آنچه را که از زندگی میخواهید به دست میآورید یا خیر." - ناوال.
این نقلقول فقط یک قاعده کلی مفید است، و من از نقل کردن آن لذت میبرم چون عملی است.
اما نمیتوانید تعریف هوش را به عنوان توانایی به دست آوردن آنچه از زندگی میخواهید استنباط کنید.
هوش یک کمیت اسکالر نیست؛ بلکه یک خوشه چندبعدی از مهارتهای متعدد است. ارتباط آن به حوزه مسئله و حلقههای بازخوردی که در دسترس است بستگی دارد.
این تصور نادرست است که فکر کنید از افرادی که در TikTok میرقصند باهوشتر هستید چون مقالاتی مثل این را میخوانید، یا عناوینی مثل "بااستعدادترین کودکان جهان" داشته باشید. آیا همه کودکان را ملاقات کردهاید؟ یا معیاری دارید که بتواند به کسانی که ملاقات نکردهاید برسد؟
اگر من در ساختن جوکهای خندهدار سریع باشم، و شما در ریاضیات سریع باشید، هیچکدام از ما "باهوشتر" نیستیم.
مدارس، دولتها و رسانهها اصرار دارند که برخی بچهها "با استعداد" هستند و برخی دیگر نیستند.
این مقاله یک کالبدشکافی تاریخی از آن داستان است. به شما نشان خواهم داد که شکاف واضح بین "باهوش" و "کودن" به سختی دو قرن قدمت دارد، که به دلایل نهادی کسلکننده به جای حقایق عمیق درباره پتانسیل انسانی پدید آمد، و اینکه بیشتر موانعی که ما آنها را به عنوان "به اندازه کافی باهوش نبودن" میشناسیم، محصولات آموزش انبوه قرن نوزدهم و تعدادی نماینده ضعیف هستند.
به استثنای استثناهای واضح: افرادی که ناتوانیهای عصبی دارند، تعداد انگشتشماری از نوابغ در سطح جیمز سیدیس، و غیره. اما آنها در برابر تعداد افرادی که هرگز محیط، انگیزه یا زمان لازم برای توسعه مهارتهایی که برای آنچه واقعاً میخواهند اهمیت دارد را نداشتند، بسیار کوچک هستند.
برخی ممکن است فکر کنند که کاتبان، پزشکان و فیلسوفان باهوش بودند و نجاران، نانواها و آهنگران کمتر باهوش بودند. اما این نادرست است.
چرا ما مدلهای هوش مصنوعی ساختهایم که میتوانند نوشتن و سازماندهی کتابخانه را قبل از آهنگران و نجاران هوش مصنوعی انجام دهند؟
یک آهنگر باید متالورژی، تحمل حرارت، هندسه، حافظه عضلانی و غیره را درک کند.
شغل فرد او را از نظر ذهنی برتر از دیگری نمیکند.
اگر میخواستید آتش درست کردن را یاد بگیرید، کسی را که آتش درست میکند تماشا میکردید و راهنماییهای او را دنبال میکردید. اگر میخواستید شکار کردن را یاد بگیرید، با قبیلهتان به شکار میرفتید.
اگر میخواستید آهنگری را یاد بگیرید، شاگرد یک آهنگر میشدید.
اگر پزشکی میخواستید، از یک پزشک یا ماما پیروی میکردید.
هیچ آزمون ورودی یا کارنامهای وجود نداشت. شما فقط بر اساس اینکه آیا در نهایت میتوانستید کاری تولید کنید که نشکند، بیمار را نکشد، یا خانه را نسوزاند قضاوت میشدید. بازخورد سریع، مشخص و اغلب گران بود.
موانع موقعیت از بازیهای موقعیتی ما ناشی میشد. برخی مشاغل برای یک صنف، طبقه یا جنسیت خاص کنار گذاشته شده بود.
حتی در آن زمان، یادگیری همچنان از طریق تقلید و شاگردی طولانی اتفاق میافتاد. پسر ثروتمندی که نمیتوانست به مغازه آهنگر برود و دختر فقیری که نمیتوانست به دانشگاه برود، هر دو به دلیل سیاست طرد میشدند، نه به دلیل نظریهای مبنی بر اینکه مغزشان برای این حرفه مناسب نبود.
اسپارتیها، تلپوچکالی آزتک، کالجهای یسوعی و سیستمهای فولکسشوله پروس ریشههای سیستم مدرسه مدرن ما بودند.
هدف صریح آنها تولید سربازان و کارمندان دولتی مطیع بود که بدون سؤال از دستورات پیروی کنند.
پروس در سال 1870 پیروزی نظامی قابل توجهی بر فرانسه داشت که باعث شد بسیاری از کشورها معتقد شوند طراحی آموزشی آن کلید قدرت ملی است.
بنابراین، آنها را کپی کردند. زنگها، لباسهای فرم، برنامههای سخت، گروههای سنی و برنامه درسی متمرکز آنها را کپی کردند. بریتانیا، فرانسه و ایالات متحده اولین کشورهایی بودند که سیستم آموزشی را اتخاذ کردند.
آموزش انبوه در مورد تولید توزیع قابل پیشبینی از مواد اولیه انسانی برای کارخانهها و بوروکراسیها بود.
مدرسه تلاشی است برای "مقیاسپذیر" و مقرونبهصرفه کردن آموزش. سی کودک باید یک برنامه درسی را بهطور همزمان، در گروههای سنی و لباس فرم یاد بگیرند، در حالی که معلم باید قبل از به صدا درآمدن زنگ عجله کند تا موضوع را بگذراند.
در این سیستم، بعید است که هر دانشآموزی مسائل نوشته شده روی تخته سیاه را درک کند و/یا به آن علاقه داشته باشد. این باعث میشود احساس حماقت و غم کنند.
هر کسی که نتواند به سرعت متوسط کلاس (که به مهارت معلم و اندازه کلاس بستگی دارد) برسد قبول نمیشود و برچسب "کودن" میخورد.
از نظر ریاضی:

دانشآموزان و معلمان برای آنچه روی کاغذشان نوشته میشود بهینهسازی میکنند، و میانبرهایی میگیرند.
مفهوم مدرن هوش عمومی ثابت، یک محصول فناوری طبقهبندی صنعتی است.
آزمونهای IQ برای اندازهگیری "قدرت مغز" عمیق و تغییرناپذیر ساخته نشدند. اولین نسخه توسط آلفرد بینه در سال 1905 برای یک هدف خاص ساخته شد: شناسایی دانشآموزان مدرسه پاریسی که با برنامه درسی استاندارد مشکل دارند تا بتوانند کمک اضافی دریافت کنند.
آزمون در عرض 20 سال توسط ارتشها و مدارس ربوده شده بود.
Stanford-Binet، WAIS، ماتریسهای ریون و غیره که امروز وجود دارند چهار چیز یکسان را اندازهگیری میکنند: واژگان، حساب، طراحی بلوک و استدلال ماتریسی. اینها مهارتهای اساسی مورد نیاز برای آموزش قرن نوزدهم و کار بوروکراتیک هستند. آزمونهای IQ به شما کمک نمیکنند چیز دیگری را اندازهگیری کنید.
به علاوه، مانند سایر مهارتها، آموزشپذیر هستند.
آزمونهای IQ سوء رفتار آماری در خود دارند. نوعی تکنیک که میتوانید در کتاب دارل هاف با عنوان چگونه با آمار دروغ بگوییم پیدا کنید:
حتی اگر آزمونهای IQ پایدار و اندازهگیریشده خوبی طراحی کنید (برخی آزمونهای چشمگیر توسط افرادی با IQ بالای 190+ SD15 نوشته شده است)، باز هم در مقایسه با آنچه واقعاً اهمیت دارد، معیار وحشتناکی خواهد بود.
آنها میتوانند پیشبینی کنند چه کسی در آموزش انبوه خوب عمل میکند (برای این ساخته شدهاند)، اما نمیتوانند پیشبینی کنند چه کسی یک شرکت بزرگ میسازد، فرزندان شاد بزرگ میکند، موسیقی میسازد و مهمترین مشکلات جهان را حل میکند.
ما دیگر بهانههایی که آموزش انبوه و طبقهبندی IQ را در سال 1900 توجیه میکرد نداریم.
Khan Academy، YouTube، معلمان هوش مصنوعی، پایگاههای کد منبع باز و بازخورد در زمان واقعی از بازارهای جهانی به این معنی است که هر کسی با اتصال به اینترنت اکنون میتواند به بهترین معلمان جهان در هر موضوعی دسترسی داشته باشد. با سرعت خودشان.
چیزی را انتخاب کنید که واقعاً میخواهید.
ده نفری را که در آن زنده هستند و بهترین هستند پیدا کنید.
مطالعه کنید و آنچه را که انجام میدهند انتخاب کنید؛ یادگیری آنقدر جالب خواهد بود که ممکن است فراموش کنید غذا بخورید یا بخوابید.
خروجی خود را اندازهگیری کنید.
بیرحمانه تکرار کنید.
آن حلقه هر نمره یا برچسب دوران کودکی را شکست میدهد.
من این کار را با نوشتن، برنامهنویسی، علم و چند چیز دیگر بعد از اینکه دیگر به پازلهای ماتریسی اهمیت ندادم انجام دادم. زندگی من به طرز چشمگیری بهتر شد.
مانع هرگز مغز شما نبود.
به سلامتی.
—Praise
این مقاله را به اشتراک بگذارید و در خبرنامه هفتگی من مشترک شوید: https://crive.substack.com

