اگر کتاب انگوس دیتون با عنوان اقتصاد در آمریکا: یک اقتصاددان مهاجر سرزمین نابرابری را کاوش میکند (انتشارات دانشگاه پرینستون 2023) را نخوانده بودم، متوجه نمیشدم که یکی از ویرانگرترین ضربهها به حرفه اقتصاد توسط فیلم Inside Job وارد شد که در سال 2011 برنده اسکار بهترین مستند شد. این فیلم به کارگردانی چارلز فرگوسن، سعی کرد بحران مالی جهانی 2008 را به زبان ساده توضیح دهد و موفق شد و 7 میلیون دلار درآمد در مقابل بودجه 2 میلیون دلاری به دست آورد.
برای یک مستند بد نبود، اما برای اقتصاد بسیار بد بود، برخی از چهرههای برجسته آن در مقابل دوربین گرفتار شدند که نقش خود را در تدوین سیاستهایی که بحران را آغاز کرد انکار کردند، به حمایت از مقرراتزدایی که بحران را به وجود آورد ادامه دادند، فکر میکردند هیچ مشکلی در پذیرفتن کارمزدهای مشاوره شش رقمی از وال استریت و ترویج سیاستهای مورد علاقه آن وجود ندارد، به فراموشی گزینشی مشغول بودند، یا دروغهای آشکار میگفتند.
در یک صحنه، گلن هوبارد، رئیس سابق شورای مشاوران اقتصادی جورج دبلیو بوش، سپس رئیس دانشکده بازرگانی دانشگاه کلمبیا، ناراحت میشود و تهدید میکند که مصاحبه را پایان دهد وقتی از او پرسیده میشود که آیا به عنوان محقق یا سیاستگذار ارتباطات متعدد خود با صنعت مالی را افشا کرده است. این نمایش عصبانیت، با این حال، به بدی پاسخ جان کمپبل، رئیس بخش اقتصاد دانشگاه هاروارد، هنگام پرسیدن همان سوال نبود؛ او به سادگی زبانش بند آمده بود.
برخلاف شهابی که دایناسورها را کشت، Inside Job اقتصاد را نابود نکرد، اگرچه در گزارش انگوس دیتون، «این فیلم به تصویر عمومی اقتصاددانانی که به نظر میرسید از اقتصادی که ادعا میکردند به روشی خنثی و علمی تحقیق میکنند به شدت سود میبرند، آسیب زیادی وارد کرد.»
احتمالاً هیچ کس بهتر از دیتون واجد شرایط بحث درباره بحران اقتصاد جریان اصلی نیست، یکی از کارشناسان برجسته در اقتصاد سلامت و نابرابری، رئیس سابق انجمن اقتصادی آمریکا، و برنده جایزه نوبل. او تقریباً به اندازهای که میتوان جریان اصلی است، اگرچه از نوع میانه-چپ، احتمالاً به دلیل آموزش او در کمبریج، که ظاهراً نه تنها جاسوسان برای اتحاد جماهیر شوروی بلکه شکنندگان اقتصادی مانند کینز را هم تولید کرد.
دیتون پردهپوشی نمیکند. این حرفه فاجعه را بر سر خود آورد زیرا تعداد زیادی از اعضای آن توسط منافع قدرتمند خریداری شدهاند تا تحقیقات و پیشنهادهای سیاستی را تولید کنند که به آنها سود برساند. اگرچه دیتون در نحوه بیان آن سنجیدهتر و مؤدبانهتر خواهد بود، اما اساساً این موضوع است که در سراسر این کتاب جریان دارد. ممکن است برخی واقعاً باور داشته باشند که بازار بدون قید و بند بهترین راه برای تخصیص منابع است، اما برای اکثریت این باور با حمایت مالی، در قالب کمکهای مالی و مشاورهها، از منافع خاص قدرتمند شیرین میشود.
مورد حداقل دستمزد را در نظر بگیرید. آزمایشهای دقیق توسط تعدادی از محققان مورد احترام نتایجی تولید کردهاند که تاکنون باید هیچ مخالفتی با این واقعیت که افزایش حداقل دستمزد بیکاری ایجاد نمیکند، ایجاد نکرده باشد. اما نیمی از حرفه همچنان باور دارند که این کار را میکند، و هیچ چیز آنها را از این باور جدا نمیکند، که حامی مالی اصلی آن صنعت فست فود است که آموزه کاذب را برای پایین نگه داشتن دستمزد کارگران همبرگرپز خود مفید میبیند.
مراقبتهای بهداشتی احتمالاً میدان نبرد کلیدی سیاست اجتماعی در دو دهه گذشته در ایالات متحده بوده است، و هیچ کس بیشتر از دیتون درباره صنعت سلامت نمیداند، که جایزه نوبل او عمدتاً از مطالعات او درباره رابطه بین سلامت، فقر و نابرابری به دست آمد. قانون مراقبتهای مقرون به صرفه، معروف به اوباماکر، در کل مثبت بود زیرا پوشش بیمه را برای حدود 20 میلیون نفر که قبلاً بیمه نداشتند فراهم کرد، اما یک پیروزی تلخ بود زیرا بهترین راه حل برای افزایش هزینههای پزشکی، پرداختکننده واحد یا گزینه عمومی، حتی اجازه بحث نداشت، و شرکتهای بیمه مجاز بودند به ارائه سیاستهای فریبنده به عموم بیخبر ادامه دهند.
تحقیقات و تجربه کشورهای اروپایی به وضوح نشان میدهد که یک سیستم بهداشتی ملی با پرداختکننده واحد به طور اساسی هزینهها را کاهش میدهد و همچنین نابرابری را پایین نگه میدارد زیرا همه خطرات بیماری را به اشتراک میگذارند و «از تبدیل شدن بارهای نابرابر بیماری به نابرابریهای درآمد جلوگیری میکند.» پس چه چیزی مانع پذیرش آنچه به نظر میرسد یک راه حل منطقی است میشود؟ اتحاد ناپاک بین شرکتهای بیمه، نهاد پزشکی، داروسازی بزرگ، سیاستمداران در جیب تجارت، و البته، لشکرهای اقتصاددانان که مستقیماً توسط آنها استخدام شدهاند یا به عنوان مشاوران دانشگاهی حقوق میگیرند.
در ایالات متحده امروز، امید به زندگی در حال کاهش است زیرا خودکشی، اعتیاد به مواد مخدر، الکلیسم و بیماریهای قلبی به طور اجتنابناپذیری در حال افزایش هستند، برخلاف روندها در سایر کشورهای جهان اول. یک چیز واضح است. سیستم فوقالعاده گران و بسیار ناکارآمد سیستم بهداشت خصوصی محافظت شده سیاسی برای مقابله با «مرگهای ناامیدی» و سایر تظاهرات بحران سلامت در ثروتمندترین کشور جهان مجهز نیست.
بحران سیستم سلامت تنها یکی از روندهایی است که ایالات متحده را دیگر سرزمین وعده نیست بلکه سرزمین نابرابری کرده است. شکافها در درآمد، سلامت و رفاه به طور فزایندهای ناشی از فرصتهای نابرابر موجود برای کسانی که تحصیلات دانشگاهی دارند و کسانی که ندارند شده است. مانند مایکل سندل، دیتون استدلال میکند که شایستهسالاری، که قبلاً به عنوان پادزهری برای درآمد، ثروت و امتیاز ارثی دیده میشد، در عوض به یک علت اصلی افزایش نابرابری تبدیل شده است. کسانی که از «قبول شدن در آزمون» بهرهمند شدهاند باور دارند که امتیازات خود را مستحق هستند زیرا آنها را به دست آوردهاند در حالی که کسانی که «در آزمون مردود شدهاند» را فقط خود مقصر میدانند.
این نابرابری به شدت در حال افزایش به دلیل شایستهسالاری عواقب سیاسی بیثباتکننده داشته است، با کسانی که مدرک دانشگاهی ندارند، که هیلاری کلینتون آنها را به طور معروف «رقتانگیزان» نامید، به پایگاه خشمگین جنبش «آمریکا را دوباره بزرگ کنیم» دونالد ترامپ تبدیل شدند.
علیرغم عواقب ضد دموکراتیک آن، هیچ کمبودی از اقتصاددانانی که یا از روی باور به بازار، یا دشمنی با هر نوع مداخله دولتی، یا حمایت مالی سرمایهداران ثروتمند، میتوان یافت که استدلال کنند نابرابری مشکلی نیست، مانند مارتین فلدستاین، رئیس شورای مشاوران اقتصادی رونالد ریگان، و گرگ مانکیو از هاروارد، وجود ندارد.
به همین ترتیب، هنوز هم بسیاری از اقتصاددانان نامآشنا وجود دارند که تأثیر تغییرات اقلیمی را انکار یا کماهمیت میکنند، مانند بیورن لومبورگ، توماس شلینگ، رابرت فوگل، داگلاس نورث، جگدیش بهاگواتی، یا ورنون اسمیت.
به طور خلاصه، اقتصاد حرفهای است که تقریباً به نصف بر اساس باورهای سیاسی تقسیم شده است، اما با یک طرف که توسط ساختار قدرت حمایت میشود، که نظرات آن را تأثیرگذار اما بسیار سؤالبرانگیز میکند. نیمی از اقتصاددانان «نگران کارایی هستند و به قدرت بازار برای ترویج آن اعتقاد دارند، و نگرانند که تلاشها برای دخالت در بازار رفاه فعلی یا آینده را به خطر بیندازد.» نیم دیگر، که دیتون به آن تعلق دارد، همچنین نگران کارایی هستند و به قدرت بازار برای ترویج آن اعتقاد دارند، اما همچنین نگران نابرابری هستند «و مایل به استفاده از توزیع مجدد برای تصحیح شکستهای بازار، حتی به بهای از دست دادن مقداری کارایی هستند.»
فراتر از این تفاوتها، کل حرفه باید برای مشکل اصلی اقتصاد جریان اصلی سرزنش شود، که این است که این رشته «از پایه صحیح خود، که مطالعه رفاه انسانی است، جدا شده است.» هر دو اقتصاددان محافظهکار و لیبرال به عبارت دیگر، به چارچوببندی اقتصاد به روشی که لیونل رابینز آن را تعریف کرد، ادامه میدهند، به عنوان تخصیص منابع کمیاب بین اهداف رقیب، که به درستی این رشته را توصیف علم غمانگیز به دست آورده است. برای هر دو مکتب، کارایی همچنان ملاحظه اصلی است. در عوض، مسئله اقتصادی باید، به گفته دیتون، به روشی باشد که همکار اقتصاددان کمبریج او، کینز، آن را تعریف کرد: «...چگونه سه چیز را ترکیب کنیم: کارایی اقتصادی، عدالت اجتماعی، و آزادی فردی.»
اما یک مشکل دیگر، اساسی، اما یکی، که به طور شگفتانگیزی، دیتون نمیتواند آن را به عنوان یک مشکل ببیند، وجود دارد، و آن این است که هر دو اقتصاددان محافظهکار و لیبرال اساساً به ارزش رشد اقتصادی وابسته هستند زیرا «این امکان را برای همه فراهم میکند که از نظر مادی وضعیت بهتری داشته باشند.» با رشد اقتصادی که به یک علت اصلی بحران اقلیمی تبدیل شده است، به سختی میتوان باور کرد که ذهن حساسی مانند دیتون ارتباط آن را با بحران حرفهای که او در غیر این صورت به طور درخشان در این کتاب با آن برخورد میکند، از دست بدهد. اما فکر میکنم همه نقطه کور خود را دارند.
حدود 16 سال از زمانی که Inside Job در اعماق رکود بزرگ ظاهر شد گذشته است و اوضاع برای این حرفه بدتر شده است. دیتون نتیجه میگیرد که روایت اقتصاد جریان اصلی «شکسته است و برای چندین دهه شکسته بوده است»، و «نه اقتصاددانان محافظهکار و نه اقتصاددانان مترقی راه حلی ندارند.»
نجات اقتصاد به سادگی موضوع تنظیمات نظری یا سیاستی نیست بلکه یک بازنگری کامل است، از جمله یادگیری فکر کردن مانند جامعهشناسان (چیزی که من، به عنوان یک جامعهشناس صمیمانه تأیید میکنم) و «بازپسگیری قلمرو فلسفی که زمانی مرکزی در اقتصاد بود.»
دیتون در مورد مقیاس کاری که برای مرتبط کردن اقتصاد با جامعه معاصر لازم است درست میگوید، اما او خوشبین یا سادهلوح است زیرا او هنوز در اقلیت اقتصاددانانی است که میتوانند اعتراف کنند که رشته آنها در بحران است. با نگاهی به قرن گذشته، احساس من این است که بحران مالی جهانی به اندازه کافی قوی نبود تا این رشته را به هوش بیاورد و کمتر از یک شهاب سنگ بسیار بزرگتر، مانند رکود بزرگ دهه 1930، برای بریدن اقتصاد از بندگی آن به سرمایه لازم است.
یک دوست از من پرسید که آیا، اگرچه عمدتاً نگران وضعیت اقتصاد آمریکا است، این کتاب ارزش گنجانیدن در فهرست مطالعه دورههای کارشناسی و کارشناسی ارشد در دانشکده اقتصاد دانشگاه فیلیپین را دارد.
پاسخ من: این کتاب به همان اندازه که سرمایه مارکس و انگلس شانس ورود به آنجا را دارد. – Rappler.com
والدن بلو همراه-رئیس هیئت مدیره Focus on the Global South مستقر در بانکوک و استاد بازنشسته دانشگاه فیلیپین و دانشگاه ایالتی نیویورک در بینگهمتون است


